گفتگو با استاد الهام بخش دانشکده علوم جغرافیا و برنامه ریزی
دکتر رامشت: تابآوری ایرانی، عبور از تنگناها و زایش نوآوری است/ مبنای پایداری دانشگاه؛ محبت، دیالوگ و بازآفرینی است
نام دکتر محمدحسین رامشت با تحولات بنیادین در حوزه جغرافیای طبیعی و فلسفه جغرافیا گره خورده است؛ چهرهای که مرزهای سنتی ژئومورفولوژی را با تلفیق پدیدارشناسی، رویکردهای شناختی و نقد پارادایمهای وارداتی توسعه درنوردید و بهتازگی نیز از سوی دانشکده علوم جغرافیا و برنامهریزی به عنوان «استاد الهامبخش» برگزیده شد.
به گزارش پایگاه خبری دانشگاه، وی در این گفتوگوی تفصیلی، با نگاهی آسیبشناسانه و در عین حال سرشار از امید، از تصادف سرنوشتساز ورود به رشته جغرافیا، چگونگی گره زدن این دانش با مسائل واقعی زیستبوم ایران، مفهوم ویژه «تابآوری فلات ایران در مواجهه با چالشهای اقلیمی»، آسیبشناسی ساختارهای صلب بروکراتیک در آموزش عالی و در نهایت اکسیر «محبت و کرامت انسانی» در بقای نهاد دانشگاه سخن میگوید.
مشروح مصاحبه:
آقای دکتر، اگر بخواهیم گفتوگو را از ریشهها آغاز کنیم، مسیر علمی شما از کجا جرقه خورد؟ چه شد که رشته جغرافیا و بهویژه ژئومورفولوژی را انتخاب کردید و نقاط عطف تحصیلی شما تا رسیدن به مرتبه استادی چه مراحلی بود؟
واقعیت این است که ورود من به رشته جغرافیا یک اتفاق و تصادف بود. در دورهای که ما کنکور میدادیم، حق انتخابها بسیار محدود بود (ظاهراً تا ۱۰ رشته میشد انتخاب کرد) و باید از روی دفترچه انتخاب رشته میکردیم. جغرافیا قبول شدم، در حالی که در آن سنوسال درک و تصویر درستی هم از هویت این رشته نداشتم.
چون اصفهانی بودیم، قبولی در دانشگاه اصفهان مزیت بزرگی برایمان محسوب میشد. دوره کارشناسی را در همین دانشگاه گذراندم و سال ۱۳۵۷ فارغالتحصیل شدم. همان سال بلافاصله در آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه شهید بهشتی شرکت کردم؛ در آن سال در کل کشور تنها ۶ نفر پذیرش شدند که توفیق داشتم یکی از آنها باشم. پس از پایان مقطع ارشد، دوره دکترای تخصصی را در دانشگاه تربیت مدرس گذراندم. انتخاب گرایش ژئومورفولوژی و جغرافیای طبیعی نیز از این جهت بود که در آن سالها، ثقل و جذابیت اصلی رشته بر محور مباحث جغرافیای طبیعی قرار داشت و ظرفیت پژوهشی عمیقتری را پیش روی پژوهشگر میگذاشت.
کارنامه شما آمیزهای کمنظیر از پژوهشهای بنیادی، تألیف کتابهای مرجع، راهاندازی گرایشها و مدیریت در سطوح عالی دانشگاه است. مرور این مسیر چند دههای، کدام ایستگاهها را به عنوان مهمترین فرازهای کارنامه دانشگاهی شما نمایان میسازد؟
نقطه عطف کارنامه من از سال ۱۳۶۵ رقم خورد؛ زمانی که توفیق یافتم رسماً به عنوان عضو هیئت علمی و همکار در جمع استادان دانشگاه اصفهان پذیرفته شوم. از همان بدو ورود، اشتیاق و تمرکز ویژهای روی درس، تحقیق و مباحث نظری داشتم. همکاری تنگاتنگ و همافزایی با اساتید و همکاران آن دوره، بستر بسیار مناسبی برای رشد فراهم آورد.
به مرور زمان، توجه من بیشتر معطوف به «مبانی بنیادی علوم جغرافیایی» شد. احساس کردم جغرافیا بدون تکیه بر معرفتشناسی و فلسفه علم، توان تبیین عمیق پدیدهها را نخواهد داشت؛ لذا به این حوزه ورود کردم. عمده کتابها و آثاری که تألیف کردهام نیز، با وجود پرداختن به شاخههای تخصصی ژئومورفولوژی، همواره از خاستگاه مبانی نظری، رویکرد انتقادی و پایههای فلسفی به موضوعات نگریستهاند و این تمرکز بر علوم بنیادی، ارزشمندترین فراز مسیر علمیام بوده است.
آیا در این سالهای طولانی با بزنگاهها یا دوراهیهای دشواری روبهرو شدید که جهت حرکت شما را دگرگون کند؟
خیر، مسیر من چندان دستخوش دوراهیهای فرساینده یا نامتعارف نشد؛ روندی پیوسته، برآمده از استمرار پژوهش، تدریس مداوم و گامبهگام پیش رفتن در مدار دانشگاه بود.
بهتازگی از سوی دانشکده به عنوان «استاد الهامبخش» معرفی شدهاید. از نگاه شما، مرز میان یک مدرس خوب صرف با یک استاد الهامبخش در دانشگاه کجاست؟
ابتدا باید بگویم این حسننظر و لطف همکاران و دانشجویان عزیز بوده است. اما در پاسخ به پرسش شما، جوهره و هنر معلمی در کیفیّت «ارتباط انسانی و ادراکی میان مدرس و دانشجو» نهفته است. اگر این ارتباط بهدرستی شکل بگیرد، خودبهخود الهامبخش خواهد بود.
شرط نخست این است که دانشجو در گام اول حس کند که شخصیت او محترم شمرده میشود و به کرامت انسانیاش بها میدهند. دوم اینکه در کلاس احساس کند وقتش بیهوده سپری نمیشود؛ بلکه در حال دریافت چیزی ارزشمند و در حال توانمند شدن است. این تمایز دقیقاً به سلوک، منش و شیوه مواجهه استاد با دانشجو برمیگردد.
در این سالها، چه سبکی از تعامل را با شاگردانتان پیش گرفتید که احساس میکنید پایدارترین اثر تربیتی و علمی را در آنها بر جای گذاشته است؟
دکترین و اصل اساسی من در تدریس همواره این بود که «باید با تمام وجود برای رشد دانشجو وقت گذاشت تا او راه بیفتد.» معلم واقعی کسی نیست که تنها به سراغ باهوشترینها یا برجستهترینها برود و فقط با آنان کار کند؛ رویکرد من این بود که بیشترین توجه، انرژی و تمرکز را روی دانشجویانی بگذارم که پایهشان ضعیفتر بود یا با دشواریهایی روبهرو بودند.
معتقدم کار با این دسته است که تفاوت ایجاد میکند و هنر معلمی را نشان میدهد تا آنان نیز همپای دیگران بالا بیایند. در تدریس، رقابت فردی بهمعنای حذف دیگری جایگاهی ندارد؛ جهتگیری این است که «همه با هم به خط پایان برسند و رشد کنند.»
اگر به روزهای آغازین ورودتان به کسوت هیئت علمی برگردید، چه کسی برای خودِ شما الهامبخش بود؟
در آغاز مسیر، شخصیت، رفتار و سلوک مرحوم استاد «دکتر شفقی» برای من بهغایت الهامبخش بود؛ استادی وارسته که شیوهشان در ذهن من ماندگار شد.
مرحوم دکتر شفقی چه ویژگیهای بارزی در تدریس و زیست دانشگاهی داشتند؟
ایشان انسانی بهغایت آراسته، منظم و مرتب بودند؛ کلامی بسیار شیرین، بلیغ و در عین حال استوار و نافذ داشتند. اما والاترین خصلت رفتاریشان این بود که هرگز هیچ فرد یا دانشجویی را تحقیر نمیکردند. مبنای کار ایشان در مواجهه با دانشجو، همواره کرامت، ادب و «تشویق» بود.
شما همواره در مطالعات ژئومورفولوژی، فراتر از ترجمه صرف منابع غربی حرکت کردهاید. چگونه میتوان از این دانش برای حل مسائل عینی و بومی توسعه ایران بهره گرفت؟
مسیر اثرگذاری این است که پژوهشگر صرفاً به «بازتاب دادن و تکرار دستاوردهای دیگران» بسنده نکند؛ بلکه در هر شاخهای، خودش به ادراک، دریافت و اجتهاد مستقل علمی برسد. به تعبیر دقیقتر، محقق باید جایگاه خود و هویت جغرافیایی سرزمینش را در آن علم بازتعریف کند. تا زمانی که این جوشش و دریافت درونی محقق نشود، تولیدات علمی تاریخ مصرف پیدا میکنند؛ اما وقتی علم با خوانش بومی و اجتهادی درآمیخت، آنگاه ماندگار و اثربخش خواهد شد و گرهای از مسائل زیستبوم خواهد گشود.
در میان دهها اثر و کتابی که نگاشتهاید، کدام پژوهشها را نقطه اوج دغدغهمندی معرفتی خود میدانید؟
میتوانم به سه اثر عمده اشاره کنم: نخست کتابهای حوزه «پدیدارشناسی در ژئومورفولوژی»، دوم مبحث «جغرافیای شناختی» در مبانی بنیادی علوم، و سوم کتابی در زمینه «معرفتشناسی پارادایمهای برنامهریزی در ایران».
در کتاب پدیدارشناسی، دغدغهام این بود که تغییر پارادایمهای بنیادین معرفتی در سایر علوم جریان داشت، اما رشته ما بهواسطه ماهیت طبیعی خود عمدتاً ذیل رویکردهای تحصلی محصور مانده بود. این دستاوردها اغلب در علوم انسانی مطرح میشد و من کوشیدم مبانی پدیدارشناسی را به حوزه جغرافیای طبیعی بیاورم و با همکاری یکی از دانشجویان مستعد آن را تبیین کنیم.
در حوزه «جغرافیای شناختی» هم تا پیش از آن پیوندی میان علوم شناختی و جغرافیا برقرار نشده بود. این ورود باعث شد نشان دهیم که با دگرگونی نگاه شناختی، روشها، دادهها و اساساً «طرح مسئله» در جغرافیا تغییر مییابد.
در کتاب سوم هم مسئله ما این بود که توسعه در ایران به عنوان یک نسخه ثابت و «علم جهانشمول» فرض میشد؛ در حالی که ما اثبات کردیم توسعه تنها یک «پارادایم» است و چون پارادایم است، متناسب با زیستبوم و تاریخ خود، امکان جایگزینی و صورتبندی پارادایمهای اختصاصی برای اداره سرزمین را داریم.
امروز چالشهای اقلیمی بهویژه در فلات مرکزی و حوزه آبریز زایندهرود نگرانیهای عمیقی ایجاد کرده است. خوانش ژئومورفولوژیک شما از میزان تابآوری این سرزمین چیست؟
ما در سرزمینی زندگی میکنیم که ساختاری متکثر و چندوجهی دارد و قاعده عام طبیعت و سیستمها این است: «هر سیستمی که از اجزا و عوامل متکثرتری شکل گرفته باشد، در برابر تغییرات محیطی بهمراتب تابآورتر از سیستمهای ساده و یکنواخت است.»
نکته بنیادین اینجاست که مفهوم تابآوری در ایران یک ویژگی منحصربهفرد دارد که کمتر به آن توجه شده است. در تعاریف کلاسیک، تابآوری را مقاومت در برابر فشار خارجی و «بازگشت مجدد به وضعیت تعادل اولیه» میدانند؛ اما زیستبوم و فرهنگ ایرانی اینگونه نیست. در ایران، مواجهه با چالش اقلیمی به فروپاشی منجر نمیشود، بلکه محرک ایجاد یک «نوآوری سرزمینی» میگردد و سیستم را وارد مرحلهای نوین و ارتقایافته میکند؛ تمدن ایرانی بر همین مدار قنوات و مدیریت خشکی بالا آمده است.
بنابراین نباید تنها در موضع هراس و انفعال نسبت به تغییرات اقلیمی قرار گرفت؛ تغییر اقلیم برای فلات ایران در دل خود فضاهای نوآوری میآفریند؛ همچنان که در گذشته نیز ساکنان این سرزمین از کمبود بارش، نه به عنوان یک بنبست، بلکه به عنوان پیشزمینه دستیابی به ابداعات مهندسی و مدیریت منابع آب بهره جستهاند. این نبوغ تاریخیِ سازگاری هنوز در حافظه ژنتیکی این سرزمین جاری است.
شما تجربه دو دهه پیش ریاست دانشگاه اصفهان را نیز در کارنامه دارید. اداره یک دانشگاه مادر و اثرگذار چه چالشهای بنیادینی داشت که در ادبیات امروز آموزش عالی نیز همچنان تأملبرانگیز است؟
چالش ریشهای در آموزش عالی ما، «ساختارهای اداری صلب و غیرمنعطف» است. وقتی این ساختارها شناور و بازتعریفپذیر نباشند، شما نمیتوانید همپای شتاب تحولات سریع پیرامونی، نهاد دانشگاه را بهروزرسانی کنید.
حتی در دورهای که ما مدیریت دانشگاه را عهدهدار بودیم و فضای کلی جامعه آمادگی هنجارشکنی اداری و تحول را داشت، همین دیوانسالاری منجمد مانع از آن میشد که سازمان بتواند تمام توان و نوآوری خود را عملیاتی کند. امروز هم معتقدم اگر برای نهاد آموزش عالی، «ساختاری شناور، پویا و تابآور» طراحی نکنیم، در بلندمدت پویایی و کارکرد تحولآفرین خود را در جامعه از دست خواهد داد.
نگاه یک جغرافیدان و دانشمند علوم زمین به جایگاه مدیریت دانشگاه چه تفاوتی با نگاه سایر مدیران دارد؟ آیا فضا و بستر سرزمینی در تصمیمگیریهای شما نقش داشت؟
قطعاً همینطور است. دانش جغرافیا ذهن مدیر را در دو ساحت کلیدی صیقل میدهد: «برنامهریزی جامعنگر» و دیگری «درک معماری فضا».
کسی که جغرافیا میداند، به کالبد، محیط، هندسه و روحِ حاکم بر فضا طور دیگری نگاه میکند. از همین رو، تغییر فضایی دانشگاه، اصلاح طراحی محیطی، بازآرایی معابر و معماری پردیس دانشگاه اصفهان در آن سالها، مستقیماً متأثر از همین خوانش فضایی و تمایل به ایجاد سرزندگی محیطی صورت گرفت.
دانشگاه اصفهان دیروز چه مزیتهایی داشت و افق پیشِ رو را چگونه میبینید؟
دیروز بدنه دانشگاه جمعوجورتر بود؛ اساتید و کارکنان شناخت متقابل و بسیار عمیقتری از یکدیگر داشتند و روابط اجتماعی و عاطفی پیوستهتری جریان داشت. امروز دانشگاه گستردهتر شده و لاجرم آن پیوندهای عاطفی چهرهبهچهره کمرنگتر است.
اما با وجود تمام این ساختارهای صلب اداری، افق آینده دانشگاه را کاملاً روشن و امیدبخش میبینم. دانشگاه امروز نسبت به زمانی که ما دانشجو بودیم، بهلحاظ بلوغ فکری، ابزارهای علمی و سطح آگاهی، رشد فوقالعادهای داشته است. در گذشته شاید معدودی اساتید شاخص وجود داشتند، اما توانِ همان بزرگان هم غالباً متکی بر «قدرت ترجمه افکار دیگران» بود و کمتر ایده بومی خلق میشد؛ اما امروز بدنه علمی صاحب فکر مستقل، تحلیلگر و پویا است.
دانشجوی نسل جدید با ابزارها و تردیدهای تازهای مواجه است. چگونه میتوان شعله پژوهش اصیل و تعلق سرزمینی را در این نسل برافروخته نگه داشت؟
دانشجو و نسل جوان امروز از نسلهای گذشته بسیار فهیمتر است و نیازی نیست شما اشتیاق را به او حقنه کنید؛ این شور و توان در او موج میزند، بلکه وظیفه ما تنها «فراهم ساختن بستر و میدان دادن» به این توانمندیهاست.
در دوره ما نهایت آرزوی اکثر دانشجویان، استخدام رسمی در یک اداره دولتی بود؛ اما دانشجوی امروز به دنبال نوآوری، خلق ارزش، کارآفرینی و راهاندازی تشکلها و کسبوکارهای تخصصی خودش است. این تحول نگاه، نشاندهنده ظرفیت بالای نسلی است که اگر شرایطش مهیا شود، به شکوفایی بینظیری دست مییابد.
آیا دانشگاه هنوز میتواند مرجع فکری و موتور محرک تحولات توسعهای کشور باشد؟
اگر بخواهیم یک خوانش انتقادی و منصفانه تاریخی داشته باشیم، دانشگاههای ما در مقاطع زیادی یک گام عقبتر از پویاییها و مطالبات متن مردم و جامعه حرکت کردهاند؛ از این رو نتوانستند به شکل یکپارچه نقش مرجعیت بلامنازع تحولات را ایفا کنند و فاصلهای میان تفکر نخبگانی با جامعه زنده وجود داشت.
اما امروز با تحولات نسلی، جامعه دانشگاهی به مراتب ارتقا یافته و دانشگاه وارد مرحلهای شده است که میتواند برای خودِ ایران ایده داشته باشد؛ کما اینکه صدها استاد متخصص و دانشگاههای ما پای کار آمدهاند و ضرورت تدوین الگوهای بومی پیشرفت را درک کردهاند. دریافتهایم که نسخههای دیگران برای ما کارساز نیست؛ هر جامعهای خودش باید سرنوشت و مسیر پیشرفتش را بسازد و دانشگاه شرط لازم این خودآگاهی ملی است.
اگر قرار باشد عصاره سالها آموزش، پژوهش و مدیریت را در یک توصیه به اعضای هیئت علمی جوان تقدیم کنید، آن آموزه چیست؟
یک جمله کوتاه اما اساسی: «ارزش و شأن کار یکدیگر و همکارانمان را عمیقاً بشناسیم و به آن بها دهیم.» اگر جامعه علمی دستاوردها و تلاشهای درون خانواده دانشگاهی خود را قدر بداند، انگیزه و همافزایی مضاعف خواهد شد.
شوقانگیزترین و خوشایندترین تصویری که از دوران تدریس در کلاسهای دانشکده در خاطرتان نقش بسته، کدام است؟
برای یک معلم، تمام روزها و ساعتهای کلاس درس، تکتک خاطرهاند و قابل تفکیک نیستند. اینکه صبح وارد دانشگاه میشوی و میبینی چشمها و گوشهای مشتاقِ جوانی سراپا توجه به لبهای تو دوخته شده و حرفهایت را همچون سخنانی نجاتبخش و با باور قلبی نیوش میکنند، حسی بیبدیل و غیرقابل وصف است؛ این ارزشمندترین نعمت در زیست یک استاد است.
کلام و پیام پایانی شما برای خانواده بزرگ دانشگاه اصفهان چیست؟
پیام من تنها این است: «همدیگر را دوست داشته باشید.»
اگر این محبت مبنا قرار گرفت، کارها روان میشود. دانشجو تا استادش را از صمیم قلب دوست نداشته باشد، چیزی از او نخواهد آموخت؛ و استاد نیز اگر دانشجوی خود را دوست نداشته باشد، قادر نخواهد بود اثری بر جان او بگذارد. در سازمان نیز اگر همکاران با یکدیگر پیوند دوستی و احترام نداشته باشند، توسعهای رقم نمیخورد. اگر پایه تعاملات در دانشگاه «محبت، رفاقت و دوستی» باشد، تمام پیچیدگیها ساده و راهها گشوده خواهد شد.




نظر دهید